تبليغاتX
آلاچیــقـی برایِ روزهـایِ بــارانـیــــم


آلاچیــقـی برایِ روزهـایِ بــارانـیــــم


-یه سلام کمرنگ و چند نقطه چین ... به علامت تموم سوال های بی جوابم؛
و یه لحظه سکوت به حرمت همه ی لحظه هایی که رفتند تا بمونند.
حس دوباره بودنت مبارک.
امضا: سارا


-tanx


+ آرزوی من خوشبختی تو بود... و تو گفتی که بدون من خوشبخت تری... منم خوشبختی رو بهت هدیه کردم....

+نوشته شده در Fri 30 Oct 2009ساعت11:0 AMتوسط سارا | |


! Welcome to my kingdom

... و پاییز می آید به استقبال این روزهای...

نشسته ام در آپارتمان پدری ام

که

با دست های کوه

دو سلام فاصله دارد!

درخت های این حوالی، به عطسه های
پاییز خیلی خیلی حساس هستند!

درخت پشت پنجره آشنا را جا گذاشتم در روزهای دور!

نمی توانست کنار بیاید با این روزگار مرتفع...!

با
سونامی تنهایی و سکوت!

! Loneliness is my best friend

.

! Im not joking

! I...am...serious



می بینی در این ارتفاع زندگی، به کجای جغرافیای باور رسیده ام؟!

به خودم می گویم:

بی خیال نوشتن!

بی خیال نوشتن!

بی خیال تو...!بی خیال توی بی خیال!

...

هیچ اتفاقی نمی افتد!

همان طور که تا به امروز نیفتاده است!

اگر من بی خیال تو بشوم،

اگر تو خودت را از من دریغ کنی،

اگر من به دریغ کردن های تو لج کنم

و

بی خیالت شوم (حتی در ظاهر!) ،

اگر ... اگر...و اگر هزاران اگر دیگر جا خوش کنند در زندگی مان،

هیچ اتفاقی نمی افتد برای درخت های این حوالی

که

به عطسه های پاییز خیلی خیلی حساس هستند!

فقط من فرسوده می شوم در یک آپارتمان 108 متری

فقط تو پیر می شوی در ...

فقط نامنتظرتر از دوست داشتن مان، مرگ سلام می کند به یک لحظه!

فقط در قرن های آینده

یک حسرت در دل تو

و یک داغ در دل من

می ماند تا هزار بار به دنیا آمدن و رفتن مان!

من نمی دانم بار دیگر که به دنیا بیایم

لبخند گرم تو، کجای زندگی من پرسه می زند.

تو نمی دانی که در دنیاهای بعد، من در بطن کدام ثانیه بودنت ایستاده ام.

ببین؟!؟!

...

?! Can you hear me

تو که می دانی من چه قدر
دوستت دارم!

تو که می دانی من تو را ترجیح داده ام به...

بگذریم!

تو که می دانی؟!

! Come on

پس حرف حساب بهانه هایت چیست؟!

?! What

...

بگذریم عزیزم!

سلام مرا به روزهای تعلل ات برسان!

روی خوش طعم غرورت را ببوس!

لج بازی های من هم سلام بلند بلند می رسانند!


وعده دیدارمان باشد راس ساعت پشیمانی بی چاره!!!

" بی شک

او بی من خواهد زیست

من نیز بی او به یقین خواهم زیست

لیک در این میان

زندگی

این خود زندگیست که لب چشمه

عطشناک می ماند... " (واراند)

                                                                                             "پرستو عوض زاده"

+نوشته شده در Sun 18 Oct 2009ساعت10:27 AMتوسط سارا | |



The end

+نوشته شده در Tue 11 Aug 2009ساعت1:6 PMتوسط سارا |


نمی خوام بگی کی از راه می رسی
واسه من امید اومدن بسه
قصد جادو ندارم، خدا نخواد
دست عاشقا به هم نمی رسه
خیلی وقته فاصله میون ما
با دو خط نامه دیگه پر نمی شه
اما عشقی که مقدسه، بدون
حس تاریک تنفر نمیشه

من دلم این روزا خیلی روشنه
یه کمی سخته ولی دووم بیار
درد دوری و بریز تو بغضتو
بشکن و غصه ها رو به روم بیار
من دلم این روزا خیلی روشنه
همه چی درست میشه مثل قدیم
می رسه دستای گرممون به هم
انگاری یه لحظه تنها نبودیم
دیگه حرف نا امیدی و نزن
نگو فاصله، زمین تا خدا
خدا تو دلای عاشقاس بدون
می گذره این دو سه روزم واسه ما

پ.ن: لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ،مستم؛
باز می لرزد دلم،دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
...

+نوشته شده در Mon 10 Aug 2009ساعت11:4 AMتوسط سارا | |


روزی فرا خواهد رسید که
پس از تسخیر فضا ، مهار کردن بادها ، جزر و مد دریـاها و نیروی جاذبه ی زمین
مـا با یاری خداوند،
نیروی عظیم عشق را در اختیار خواهیم گرفت
و
آن روز، روزی است که
برای دومـین بار در تاریـخ جهان آتـش را کشف خواهیم کرد.

+نوشته شده در Tue 28 Jul 2009ساعت8:29 PMتوسط سارا | |


منی که دلخوش تنهایی تکرار تکرار تکرار تکرارم
تکرار در بی کرانه صحرای وجودم
روزها ، سال ها ، هفته ها ، ثانیه ها
همه تکرار را تکرار می کردند
خنده معجزه بود در عمق پریشانی ام
و گریه ، نیاز بود برای طی کردنم

دل خوشی من سلام بود
و مرگ من خدا حافظ

لبریزم از
سلام ها و خداحافظ هایی
که هر کدام دلم را افسرد

دلم پرسه می زد،
در کوچه پس کوچه های انتظار
انتظاری که سال هاست
کابوس بیداری و آشفتگی خوابم شده
و تفریح  تو سوزاندن دل بی گناه من

+نوشته شده در Wed 22 Jul 2009ساعت11:26 AMتوسط سارا | |


بزرگراه های مهندسی ساز
ما را به هم نمی رسانند.
عشق با قوانین بیگانه است
از بیراهه ها بیا
برای دیدن کسی
که عمریست دوستت دارد

"میلاد تهرانی"

+نوشته شده در Sat 18 Jul 2009ساعت11:8 AMتوسط سارا | |

یک مسافر تنها، در حوالی جاده
مثل پنجره: دلباز،مثل سایه ها: ساده
بی خیال از دنیا ،با تبسمی شیرین
آمده پر از احساس، دل به زندگی داده


وای از این باران
قصه گوی متعصب سال های بی حضور
که
با وسواسی شگرف
حلقه های دلبستگی را خیس می کند
آن قدر خیس
تا لبریز شوند


ناگهانی تر از آمدنت ، می روی
بی بهانه
من می مانم و باران های بی اجازه
و
قلب عاشقی که سپاسگزارت می ماند تا ابد:
متشکرم که به من فهماندی که:
چه قدر می توانم دوست بدارم
و
عاشق باشم بی توقع
باور کن، بی توقع


دارم به تو فکر می کنم
فقط فکر می کنم
اما تمام لحظه ها پر می شوند از:سطرهای عاشقی


همراه خوب وساکت و محبوب من: سلام
موسیقی صفای زنده و ساده و بی کلام
من دوست دارمت
-بدون توقع-
به نام عشق
باران گرفت مثل همیشه و ...
والسلام


پ. ن: A.S

+نوشته شده در Mon 6 Jul 2009ساعت11:34 AMتوسط سارا | |

 

من از تمامیت ارضی یک عشق سخن می گفتم،
بر فراز ویرانه های قلبم.
ویرانه هایی حاصل از تهاجم ناگهانی چشمانت!
و چه کودکانه دروغ می گفتم،
که شهر در امن و امان است


پ.ن: فعلا یه جای دیگه می نویسم. اینجا خلوت بودن خودش رو از دست داده..میرم جایی که آدرسشو نه مامان داره..نه دوستام..نه هم اتاقی هام..نه عشقم..نه دخترعمه ام..می خوام تنها باشم..فعلا

+نوشته شده در Tue 30 Jun 2009ساعت10:8 PMتوسط سارا | |


به سلام ها دل نمی بندم،
از خداحافظی ها غمگین نمی شوم؛
دیگر عادت کرده ام
به تکرار یکنواخت دوری و دوستی
خورشید و ماه

"میلاد تهرانی"

پ.ن:کاشکی آسمون شهرت ابری نبود تا ماه نگاهمون رو به هم می رسوند...

+نوشته شده در Sun 28 Jun 2009ساعت1:16 PMتوسط سارا | |


طعم خیس اندوهو
اتفاق افتاده
یه آه ..خداحافظ
یه فاجعه ی ساده
خالی شدم از رویا
حسی منو از من برد
یه سایه شبیه من
پشت پنجره پژمرد
ای معجزه ی خاموش
 یه حادثه روشن شو
یه لحظه
فقط یک بار




پ.ن:ندا آروم بخواب ما همه بیدار می مونیم...

+نوشته شده در Tue 23 Jun 2009ساعت6:19 PMتوسط سارا | |


به اندازه چای داغ شب های امتحان،
دوست دارمت اما...
اضطراب نمی گذارد
نه گرمایت را حس کنم
نه آرامشت را ...

"میلاد تهرانی"

پ.ن: به یاد..هم اتاقی های دیروز..به یاد خیلی چیزای دیروزی..

+نوشته شده در Mon 22 Jun 2009ساعت12:38 PMتوسط سارا | |

چشماتو ببند.
صدای باد و طوفان رو بشنو.
صدای خش خش برگهای سبزو تو بهار...
صدای نفس هاتو بشنو
حالا آروم آروم خودتو،محو کن
می دونم اسم ما که خیلی دوستت داریم؛
اسم مایی که بهت نیرو دادیم دلتو گرم می کنه تا سکوت نکنی
ولی...
جمعیت حالا خاموشن تا تو حرف بزنی
تا صدای گرمت،تارهای احساسمونو بلرزونه
اینجا پر از سکوته تا تو پرش کنی...
اما رفیق
این بار این کارو نکن
تو هم سکوت کن
چشماتو ببند و با مه غلیظی که تو رو بغل کرده محو شو...
بذار همه ببینن که تو همراه مه به آسمون رفتی
و ناگهان ناپدید شدی
وقتی تو محو بشی
جای خالیت معلومه...
مدتی عزیزهات به دنبالت می گردن تا عاقبت از جست و جوی تو، نومید بشن
تا باور کنن که تو به راستی برای همیشه رفته ای!
وقتی محو بشی زمان به مرور، اندوه جای خالی تو رو،با صبوری و شکیبایی ،پر می کنه
وقتی محو بشی واقعیت ها بهت می آموزن که بهتره خیلی از رنج ها رو فراموش کنی
دیگران هم به مرور رنج دوری از تو رو از یاد می برن
زندگی رفیق!رسم خودشو داره
می بینی بدون تو،چرخ گردون همچنان میگرده و ابرها همچنان می بارن و خورشید هر روز می تابد
و ماه می آد و می ره،بعد از تو
ولی تو به خاطره ای عزیز تبدیل میشی

پ.ن:همدردی من با تویی که هنوز نتونستی یه لحظه هم چشماتو ببندی…

+نوشته شده در Sun 14 Jun 2009ساعت1:0 AMتوسط سارا | |


من نمی دانم فلسفه دوستی ما انسان ها با یکدیگر چیست؟
شاید...!
ما انسان ها با هم دوست می شویم تا یکدیگر را در رسیدن به کمال کمک کنیم.
با هم دوست می شویم تا طرف مقابل مان را شاد کنیم
و
خودمان هم نشاط را مزه مزه کنیم.
دوست می شویم تا تنهایی یکدیگر را فراری دهیم به سمت ابد.
ما...
من نمی دانم فلسفه دوستی من و تو چیست؟
من مدام فقط باید به نبودنت فکر کنم!
مزه تنهایی گرفته تمام وجودم را!
دیگر نمی دانم شادی چه طعمی دارد!
من هر روزم را با تکرار عبارت های تاکیدی و مثبت شروع می کنم.
یک احساس خوبی در رگ هایم وول می خورد با این کار.
اما...فقط کافی ست به خلا نبودنت فکر کنم.
دیگر خبری از آن احساس خوشایند نیست که نیست!
...
لطفا فلسفه دوستی بین خودمان را برای من تعریف کن؟!لطفا!
تو چه جوری می توانی بدون من زندگی کنی؟!
تویی که سه قرن پیش می گفتی"دوستت دارم".
تویی که با مهربانی هایت به من خاطر نشان می کردی که برایت ارزش دارم.
حالا فلسفه این تنهایی و دلتنگی و... چیست؟
این فقدان خواسته یا ناخواسته ات را ترجمه کن برایم،شاید خمودگی دست از سرم بردارد.
من این شهر شلوغ غربت زده را نمی خواهم.
این پله های روزافزون پیشرفت را دوست ندارم.
دارم با پرنده ها و درخت ها بیگانه می شوم!
این بیگانگی بزرگ ترین فاجعه زندگی من است(البته،بعد از فاجعه کوچ کردن تو!).
کاشکی دیر نشود!
کاشکی جنون دست از سر نوشته های من بردارد، کاشکی!
دلم برای سلام های خوش طعمت تنگ شده،عزیز روزهای زندگی!
دلم برایت تنگ شده،عزیزی که به من تکرار جمله"دوستت دارم"را آموختی!
چرا مرا نجات نمی دهی از این همه دغدغه؟!!!
می بینی؟!سطر به سطر نوشته هایم لهجه دلتنگی شدید،به خود گرفته اند؟!
راستی!این نوشته ها را هنوز هم می خوانی؟!
اگر پاسخت"آری" هست،کاری بکن که فلسفه دوستی،زیباترین فلسفه زندگی مان بشود!!!

+نوشته شده در Tue 2 Jun 2009ساعت6:27 PMتوسط سارا | |


آن گاه که ؛ دوازدهمین زنگ
نیمه شب
نواخته می شود؛
در انتظار پایان شادی هایت
نباش
و بدان که هیچ دری به روی
تو بسته نخواهد شد.
زیرا در این قصه...
خداوند؛ فرشته مهربان توست!!!


"میلاد تهرانی"

+نوشته شده در Mon 18 May 2009ساعت9:17 AMتوسط سارا | |

THE MISSING PIECE
shel silverstein
               
Oh I'm lookin for my missin piece
I'm lookin for my missin piece
Hi-dee-ho, here I go
lookin for my missin piece
.
.
.
And then one day it came upon
another piece that seemed
to be just right
Hi it said
Hi said the piece
?Are you anybody else's missing piece
Not that I know of
? Well , maybe you want to be your own piece
I can be someone's and still be my own
Well , maybe you don't want to be mine
Maybe I do
...Maybe we won't fit
... Well
?Hummm
!Ummm
! It fit
! It fit perfectly
! At last! At last
 


پ.ن: قصه من تا جایی رسیده که رنگ نوشته ام صورتی شده..نمی دونم چقدر باید صبر کرد ولی دیر یا زود قصه منم تموم میشه...


                       

+نوشته شده در Thu 16 Apr 2009ساعت12:0 PMتوسط سارا | |


ریگی را با دست به سمت دریـا پرت کردم...
اما سنگ کنار ریگ امشب نبودش را حس خواهد کرد.
از کجا می دانی که دلـتنـگ نمی شود ،چون سنـگ است؟!

                                                

 

+نوشته شده در Sun 5 Apr 2009ساعت2:12 PMتوسط سارا | |


زیر یک تور سپید
بوی عطر گل یخ
قاب یک آینه نقره ای رنگ
رو به رویت قرآن و عسل
برق یک حلقه زیبای طلا
طعم انگشت فرو رفته به جام عسل
و صدایی که گفت
...
بله!

پ.ن: تا حالا برات اتفاق افتاده یه کارت عروسی رو باز کنی و وقتی اسم عروس و داماد رو می خونی، به یه اسم آشنا برسی از گذشته های دور...

+نوشته شده در Mon 16 Mar 2009ساعت11:4 AMتوسط سارا | |


با آرزوی تو، ای آرزوی همیشه،
گویی در این گوشه ی غم،
امشب من آزادم، آزاد
و راستی را، عجب عالم پر شگفتی!
با عالمی غم، دلم می تپد شاد.

آزادم و عهدم این است
کاول قدم راه میخانه پویم
و اولین جام می بر سر دست،
نام تو ، نام تو ، نام تو گویم.
آری تو،ای شعله ی پاک.

ای لحظه ی شاد هستی!
ای گفت و گوی دلم با تو، و ز تو
در هوشیاری و مستی،
ای لحظه ها از تو پرنور و ناب سعادت.
یاد تو شیرین ترین عهد و عادت.

ای آشنای غم و شادی من.
عشق تو زیباترین راستی ها،
زندان و آزادی من.


م.امید

+نوشته شده در Tue 3 Mar 2009ساعت4:18 PMتوسط سارا | |


در آسمان، به دنبال ستاره بخت خویش
چشمانم رژه می رود و ...
کور سوی هیچ ستاره ای را حس نمی کنم
بی تو
دلم بهانه می گیرد...
آسمان همان آسمان است
و ماه همان ماه
و من همچنان به دنبال
ستاره دنباله دار
دارم از درماندگی، به خواب می روم...

+نوشته شده در Sun 1 Mar 2009ساعت8:0 PMتوسط سارا | |

آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خوابست

خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز به دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر به روی دفتر خویش

تن صدها ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
می دود همچو خون به رگهایم

بر لبم شعله های بوسه تو
می شکوفد چو لاله گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله راز

آه...باور نمی کنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شورافکن
سوی من گرم و دلنشین باشد

بی گمان زان جهان رویایی
زهره بر من فکنده دیده عشق
می نویسم به روی دفتر خویش
"
جاودان باشی ای سپیده عشق"
                                                                                                       فروغ

 

+نوشته شده در Sat 21 Feb 2009ساعت10:16 AMتوسط سارا | |


چرا غم زده بنشینیم
در انتظار بهار،که نامی بیش نیست؟!
بگذار برف ببارد
و باران های ناگاه.
ما را
قلبی بهاری بس است
در این سرمای جانکاه!!!

+نوشته شده در Fri 20 Feb 2009ساعت11:0 AMتوسط سارا | |


من تو رو می خوام که در این لحظه کنارم باشی...
با من از فرداها حرف نزن!
چه کسی می دونه؟
شاید این فرداها،هرگز نرسن
من دلم می خواد،تا هستم با من مهربون تر باشی
و اگه شد گاهی،تن تنهامو،تنگ در آغوش بگیری...
به امروز و به این لحظه بیندیش فقط

+نوشته شده در Sun 15 Feb 2009ساعت1:35 PMتوسط سارا | |

سارا:
دخترک نگاهی به او کرد

و نگاهی به فاصله اش با او...

دل رو  زد به دریا و پارو رو کشید

                                                شاید که...

آریا:
شاید که روزی در بی انتهای افق شاهد چشمان نظاره گر او باشد. که همچنان منتظر اوست..

+نوشته شده در Sat 14 Feb 2009ساعت12:27 PMتوسط سارا | |

کاش،این بار؛
...،عهد بندیم،دگر؛
قدر بودن ها را،خوب تر بدانیم...
فاصله بسیار است میان ما...می دانم!
ولی ای ماه قشنگ
آن چه در ما جاری است؛این همه فاصله نیست!
چشمه گرم وصال است و عبور...
زندگی...می گذرد؛ تند و آسان و سبک...!
عاشق هم باشیم،عاشق بودن هم،
عاشق ماندن هم،عاشق شادی و هر غصه هم...
عشق را سر بکشیم...!
زندگی،
می گذرد...تند، آسان، سبک

پ.ن:دلخوش یک رویا یک ساله شد.

+نوشته شده در Thu 12 Feb 2009ساعت9:0 PMتوسط سارا | |

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم.هنوز جعبه ی قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود را به خاطر دارم.هروقت که مادرم تلفنی حرف میزد می ایستادم و گوش می کردم .بعد از مدتی کشف کردم که موجود عجیبی در این جعبه ی جادویی زندگی می کند که همه چیز را میداند.اسم این موجود"اطلاعات لطفا"بود و به همه سوال ها پاسخ می داد.ساعت درست را میدانست و شماره تلفن هرکسی را به سرعت پیدا میکرد.
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه برقرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه امان رفته بود.در زیرزمین با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگاری گریه کردن فایده ای نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم دهد.
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همان طور که می مکیدمش دور خانه راه میرفتم تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد! فوری رفتم و یک چهارپایه آوردم و رفتم رویش ایستادم.گوشی تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه ی بالای سرم بود گفتم:"اطلاعات لطفا"
صدای وصل شدن آمد بعد صدای واضح و آرام در گوشی گفت:"اطلاعات"
- انگشتم درد گرفته.....حالا که یکی بود حرفهایم را بشنود اشکهایم سرازیر شد.
- مامانت خانه نیست؟
- هیچ کس خانه نیست.
- خونریزی داری؟
- نه با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.
- دستت به جایخی می رسد؟
- می توانم درش را باز کنم.
- برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.
یک روز دیگر به "اطلاعات لطفا" زنگ زدم.
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت: اطلاعات
پرسیدم:"تعمیر" را چطور می نویسند؟ و او جوابم را داد.
بعد از آن روز برای همه سوال هایم با "اطلاعات لطفا" تماس می گرفتم.
سوال های جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست.سوال های ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد.او به من گفت که باید به قناری ام که تازه از پارک گرفته ام دانه بدهم.
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات تماس گرفتم و داستان غم انگیز را برایش تعریف کردم.او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عموما بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند.ولی من راضی نشدم.
پرسیدم: چرا پرنده های زیبا که خیلی قشنگ هم آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه ی قفس تبدیل شوند؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید چون که گفت: عزیزم همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم.دلم خیلی برای دوستم تنگ شد."اطلاعات لطفا" متعلق به آن جعبه ی چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم نمی رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم.
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم، خاطرات بچگی ام را همیشه دوره می کردم.در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم،  یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم.احساس می کردم که "اطلاعات لطفا"چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسربچه می کرد.
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می کردم هواپیمایمان در وسط راه ،جایی نزدیک به شهر کوچک سابق من توقف کرد.ناخودآگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: "اطلاعات لطفا"
صدای واضح و آرامی که به خوبی می شناختمش پاسخ داد: اطلاعات
ناخودآگاه گفتم: می شود بگویید "تعمیر" را چگونه می نویسند؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که گفت:"فکر میکنم تا حالا انگشتت خوب شده. خندیدم و گفتم: پس خودت هستی.می دانی چقدر آن روزها برایم مهم بودی.
گفت: تو هم می دانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچ وقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم و پرسیدم آیا می توانم هربار به اینجا می آیم با او تماس بگیرم.
گفت: لطفا این کار را بکن.بگو می خواهی با ماری صحبت کنی.
سه ماه بعد من دوباره آنجا بودم یک صدای ناآشنا پاسخ داد: اطلاعات
گفتم: می خواهم با ماری صحبت کنم
- دوستش هستید؟
- بله یک دوست بسیار قدیمی...
- متاسفم ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود.متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت: صبر کنید ماری برای شما پیغامی گذاشته.یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم.بگذارید بخوانمش
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای ناآشنا خواند:
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند...................خودش منظورم را می فهمد."
تشکر کردم و قطع کردم.منظورش را می دانستم....

پل ویلیارد

+نوشته شده در Mon 9 Feb 2009ساعت6:35 PMتوسط سارا | |


عـشـق شروعی از تمام پـایان ها ،اما بی پـایان است...

+نوشته شده در Sat 7 Feb 2009ساعت6:21 PMتوسط سارا | |


گل من، قلبت را،به خداوند سپار...
آن همه تلخی و غم،این همه شادی و ایمانت را...
گاهی از عشق گذر کن و دلت را،بسپار
به خداوندی که
خوب می داند گل من؛
سهم تو از دل چیست...!
گاه دلتنگ شوی،
گاه بی حوصله و سخت و غریب!
و زمانی را هم،غرق شادی و پر از خنده و عشق...
همه را،ای گل ناز،به خداوند سپار...

+نوشته شده در Thu 5 Feb 2009ساعت11:20 AMتوسط سارا | |

تو می آیی،
می دانم که می آیی...
تو را دیشب من از لحنِ عجیب بغض هایم،خوب فهمیدم...
تو را بی وقفه از بارانِ پاکِ چشم هایم،سیر نوشیدم.
تو می آیی...می دانم که می آیی
و بر ابهامِ یک بودن،نگینِ آبی احساس می بندی،
و از تکرارِ پوچ ِلحظه هایِ سردِ تنهایی،
مرا بر نبضِ پرکارِ شکفتن می نشانی...
تو می آیی...خوب می دانم
که پروانه نشانت را میانِ قاصدک ها دید
میانِ قاصدک هایی که از من تا نهایت! دور می شد...
تو می آیی و من را از نگاهِ سردِ آیینه،شبیهِ دختری از جنسِ یک پرواز،
میانِ گرمی دستانِ پرمهرت دوباره، باز می گیری...
تو می آیی و من این را
شبیهِ حجمِ یک بوییدنِ مطبوع از آوازِ اقاقی های سرگردان!،دوباره،خوب فهمیدم!
تو می آیی،می دانم،خوب می دانم که می آیی
 و من را، در حریمِ امنِ چشمانت،به آرامش،
به فردایی پر از شوق و تپش هایی مقدس! می رسانی...
تو می آیی،
خوب می دانم
که می آیی...

+نوشته شده در Sat 31 Jan 2009ساعت9:18 AMتوسط سارا | |

سلام به همه اونایی که به دلخوشِ یک رویا سر میزنن
من برگشتم ولی احساس میکنم یه چیزیمو نیشابور جا گذاشتم؛آره قرار بود مدرک مهندسیمو از اونجا بگیرم ولی برگشتم بدون مدرک!اینو بی خیال از الان دلم واسه دوستام تنگ شده..واسه پیاده روی های شبونمون تو خیابون دانشگاه..واسه اون بن بسته و اون دوراهیه....
چه زود دلتنگی هام شروع شده ،حتی واسه دانشگام؛امروز بعد از امتحانم بهش زل زده بودم ؛به ساختمونی که تا چند ماه پیش با عصبانیت میرفتم توش و چشم دیدن هیچکس رو هم نداشتم.
دلم واسه چهارراه..واسه سینما فیروزه..واسه خیام و عطار و کمال الملک..واسه خیابون سبزی فروش ها واسه پاساژ قرشی...تنگ شده.
دلم واسه بوژان..واسه جاده نیشابور-سبزوار تنگ شده.
نمی خوام جمله کلیشه ای ما قدر چیزیو که داریم وقتی میفهمیم که از دستش بدیم رو بگم چون من واسه به دست آوردن یه چیز باارزش تر همه چیو رها کردم بعضی وقتا واسه رسیدن به رویاهات باید مسیری رو که اشتباه رفتی برگردی و وقتی به دوراهی رسیدی از اون راه دیگه بری.
پشیمون نیستم چون دوستای خوبی پیدا کردم و حالا راحت میتونم یلدا رو کنار بذارم قبل از اینکه دوباره دیر بشه؛یلدا،عزیزم دلم واسه تو هم تنگ میشه ولی وقتی همه ،وقتی عقل میگه باید تو نباشی منم میگم خداحافظ...همه ما یه روزی باید همه چیو بذاریم و بریم؛ می خوام خودمو عادت بدم به وارستگی از وابستگی!
آره؛چند وقتی هست شدم همون مردابی که
...
کسی به درمیزد مامانم درو باز کرد و منم دویدم و دزدکی بیرون از اتاقمو نگاه کردم؛یکی از همسایه هاس....وای...بوی گاز کل ساختمونو پر کرده...بوی مرگ می آد.به مانیتور کامپیوترم نگاه میکنم به مطلبی که داشتم از مرگ مینوشتم..چه قدر نزدیکه بهم..ترسیدم ولی نه مثل قبلنا.مامانم گفت:لباس بپوشین بریم بیرون کمی فکر میکنم و آماده میشم..مامانم میگه من حوصله ام نمی یاد بیام.پس منم از رفتن پشیمون میشم و کاپشنمو درمی آرم.بازم یکی به در میزنه این بار بابامه که میگه میره پیش مردای ساختمون تا علت این بو رو پیدا کنن.الان بوی گاز کمتر شده.
...
پارازیت تکون دهنده و خوبی بود چون داشتم روضه میخوندم!
تو نیشابور یه کوچه هست بین بلوار جانبازان و دانشگاه که بن بسته؛هروقت که میرم اونجا احساس میکنم به بن بست زندگیم رسیدم..بعدشم میرم تو برمودای فکریم؛جوری که جلوی پامم نمی بینم..کوچه رو اگه برگردی می بینی به جای یه راه یه دوراهس! شاید واستون بی معنی باشه ولی واسه من پرمعناس؛معناهایی که نتونستم پیداش کنم.دیشب از پنجره خوابگاه به دوراهیه نگاه می کردم می دونستم دلم واسه اونجا خیلی تنگ میشه بیشتر از هرجای دیگه ای.اونجا رو دوست دارم چون احساس میکنم همیشه تو زندگیم پر از دوراهی بوده..یه راه آره..یه راه نه..یه راه ...یه راهم...بی خیال نمیشه نوشت!
تازه رسیدم مشهد خسته و دلتنگ با میلیون تا!خاطره ؛ امروزو تو دلخوش یک رویا ثبتش کردم چون نمی خوام دوراهه رو فراموشش کنم.من باید بازم به اونجا برم..یه روزی....

مشهد/2بهمن87

+نوشته شده در Wed 21 Jan 2009ساعت10:59 PMتوسط سارا | |